X
تبلیغات
کتاب فروشی شهر


کتابفروشی شهر چناران

مرکز تهیه و فروش کتاب

رمان های ایرانی کرایه داده می شود (تنها با 10درصد قیمت کتاب)

آدرس: خیابان بازارچه، نبش چهارراه سوم

تلفن تماس: 6230980


موضوعات مرتبط: کتابفروشی ، شهرستان چناران

تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 19:8 | نویسنده : بهروز |

گابریل گارسیا مارکز برنده جایزه نوبل و نویسنده «صد سال تنهایی» درگذشت.
مارکز در ماه اوریل به دلیل عفونت در بیمارستانی در مکزیک بستری شده بود.
علت مرگ این نویسنده اعلام نشده است. مارکز پس از مرخصی از بیمارستان برای طی دوران نقاهت، به خانه خود در مکزیکوسیتی بازگشت که از سه دهه پیش ساکن آن بود.
گابریل گارسیا مارکز متولد کلمبیا بود و در سال 1982 موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات شده بود.
برخی او را اثرگذارترین نویسنده زبان اسپانیولی از زمان سروانتس نویسنده «دون کیشوت» می دانند.
این نویسنده مشهور کلمبیایی در هنگام مرگ 87 سال داشت.


برچسب‌ها: گابریل گارسیا مارکز , جایزه نوبل , صدسال تنهایی

تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 23:11 | نویسنده : بهروز |
ماهفر 
ناشر: آرینا 

توضیح مختصر 

نگاه بهت زده ام به پله ها مونده بود و همه ی وجودم از شدت اضطراب می لرزید. پله هایی که همیشه با شور و شوق بالا می رفتم تا محسنم رو ببینم، اما حالا باید برای ویرانی هرچیزی که مربوط به محسن می شد، همین پله ها رو بالا می رفتم !

چشمام می سوخت و خیال باریدن داشت ، ولی خودم بهتر از هرکسی می دونستم حالا وقتش نیست که حتی قطره ای اشک به چشمام بیاد! اگه محسن این قیافه ی درب و داغون منو می دید محال بود که یک کلمه از حرفام رو باور کنه و به همه ی ادعاهای پوشالیم شک می کرد. باید ظاهر سرد و بی تفاوتی به خودم می گرفتم. باید به خودم، به قلب بی قرارم و به اشک های نافرمان و سرکشم مسلط می موندم. لااقل به قدر پشت سر گذاشتن همین دقایق تلخ و کشنده! بعد از اون فرصت داشتم تا ابد برای بخت سیاهی که نصیبم شده بود ، ناله و زاری بکنم، حتما فرصت داشتم!

به هرجون کندنی بود، تصمیم نهایی رو گرفتم و قدم روی اولین پله گذاشتم. چند پله رو با پاهایی لرزون و کم جون بالا رفتم و در همون بین برای بار هزارم تمام حرفایی که می خواستم بهش بگم رو تو ذهنم مرور کردم. مرور این حرفای سرتاسر دروغ و تلخ حتی توی خلوت خودم هم به دلم چنگ می انداخت و حالم رو خراب تر از خراب می کرد!

چه طور می تونستم حرفایی رو بزنم که با حرف دلم یکی نبودن؟ چه طور می تونستم دل کسی رو بشکنم که حتی یک لحظه نبودن و نداشتنش می تونست برام حکم مرگ رو داشته باشه؟ اصلا چه طور می تونستم نقشم رو خوب بازی کنم ؟

ایستادم ، سرم با تعلل به عقب چرخید، هنوز پنج تا پله بیشتر بالا نیومده بودم اما چرا این قدر خسته و ناتوان ؟ سرم چرخید؛ باز نگاه آشفته ام رو به مقابلم دوختم ، اگه می خواستم همه چی رو همین جا تموم کنم ، چاره ای جز پشت سر گذاشتن پنج پله ی باقی مونده نداشتم! پله هایی که برام به منزله ی رسیدن به جهنم بود!

قلبم به تکاپو افتاد و پاهام سست تر از قبل شد. سخت ترین انتخاب زندگیم رو تجربه می کردم! گیر کردن سر دوراهی بالا رفتن و رسیدن به انتهای مسیری که برام حکم جهنم رو داشت یا برگشتن و گریز از معرکه ای که خودم برای خودم ساخته بودم!

عرق سردی روی تنم نشسته بود، نفس عمیقی کشیدم تا کمی به خودم مسلط بشم. می دونستم راهی جز تموم کردن این مسیر ندارم.



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 17:41 | نویسنده : بهروز |

بسیاری از مردم کتاب «شاهزاده کوچولو» اثر سنت اگزوپری را می‌شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی‌ها جنگید وکشته شد.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گردآوری کرده است.

در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و.

مینویسد: «مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم…. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن‌ها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد…؛ یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم…. از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.

فریاد زدم.. «هی رفیق کبریت داری؟»

به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. …نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. …در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دلهای ما را پر کرد… میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد…. ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لب‌های او هم لبخندی شکفت

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند زد…. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم…. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.

پرسید « بچه داری؟» …

با دست‌های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم «آره ایناهاش».

او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آن‌ها داشت برایم صحبت کرد..

اشک به چشم‌هایم هجوم آورد… گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند.

چشم‌های او هم پر از اشک شدند… ناگهان بی‌آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. …بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد….. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند..

یک لبخند زندگی مرا نجات داد… چه بسا یک لبخند نیز زندگی ما را دگرگون کند پس بیایید لبخند را از لبانمان دور نکنیم…



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 19:11 | نویسنده : بهروز |

پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید : خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد !

چه کفش های قشنگی دارید !

زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده ....دوست داشتی جای من بودی؟؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه.

ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !

تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم.



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 17:17 | نویسنده : بهروز |

چه ساده شکستم 

ناشر: آرینا 



تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 17:7 | نویسنده : بهروز |



تاريخ : شنبه بیست و یکم دی 1392 | 19:7 | نویسنده : بهروز |



تاريخ : شنبه بیست و یکم دی 1392 | 19:0 | نویسنده : بهروز |
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

حسنی نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

 

موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

نه سیما جون، نه رعنا جون

 

نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

ادامه در ادامه مطالب



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 18:22 | نویسنده : بهروز |

 نویسنده: منیر مهریزی مقدم

ناشر: نشر شادان

«بهار» شخصیت اصلی داستان، دختری است که در اوج شکوفایی با پدیده رایج جوامع شهری و امروزی، یعنی طلاق مواجه میشود، امّا با متانت و صبوری و اعتماد به نفس مسیری تازه در زندگیاش میجوید تا آیندهاش را به شکل دیگری رقم بزند و سرنوشت خود را به قضا و قدر نمیسپارد.

برای دانلود چند ورق از کتاب اینجا کلیک کنید



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی 1392 | 17:29 | نویسنده : بهروز |

ساواک پرسیده بود به چی اعتیاد داری؟

گفته بود به مطالعه!

تو زندان بود که به درجه اجتهاد رسید

منبع: کتاب دیده‌بان انقلاب، شهید اسدالله لاجوردی



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 18:56 | نویسنده : بهروز |

آنکه خودش را تعلیم و تربیت می کند

بیشتر شایسته احترام است تا کسی که مردم را تعلیم و تربیت می کند.

امام علی (ع)



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 18:55 | نویسنده : بهروز |

تعجیل در ظهورش،


یک کتاب خوب بخوانیم و به دیگران معرفی کنیم


تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 18:53 | نویسنده : بهروز |

نیازم 

ناشر: علی 

توضیح مختصر 

با عصبانیت گوشی موبایلم رو روی میز پرت کردم. شاید این بدترین خبری بود که در تموم عمرم شنیده بودم. چرا باید این طوری می شد؟ به اندازه کافی دردسر داشتم. حالا بایدیه دردسر به مراتب بزرگ تر رو هم تحمل می کردم. آآآی خدا! از شنیدن چنین خبری سرم واقعا درد گرفته بود. تحملش بعد از او اتفاق با نگاهی تحقیر آمیز برای من خیلی سخت بود. خیلی...

دوباره حرفایی که پای تلفن شنیده بودم به یادم اومد که در جواب اعتراضم با خونسردی گفته بود:

فقط زنگ زدم که همه چی رو برام آماده کنی ، زنگ نزدم که ازت اجازه بگیرم. چه تو بخوای، چه نخوای من دارم می یام و می خوام برای مدتی نامعلوم اون جا بمونم. شاید یک ماه بمونم شایدم یک سال و مادامی که اونجا هستم می خوام تنها در کنار عموم باشم. پس فکرای دیگه نکن. دیگه کار دارم باید قطع کنم. خداحافظ !

با کلافگی از پشت میز بلند شدم وجلوی پنجره ایستادم. فکرای دیگه ؟ هه! انگار من بیکارم که راجع به اون فکر کنم! اصلا چرا اون داشت برمی گشت؟ چی می خواست؟ مطمئنا واسه ی تفریح نمی اومد. حتما دلیل بزرگ تری داشت که بعد از این همه سال برمی گشت. مسلما اون برای تحقیر و آزار من می اومد. آره ! همین طوره!

تقه ای به در خورد که باعث شد دست از افکارم بردارم و برگردم.

بفرمایید!

خانم منشی وارد شد و گفت :

خانم بهراد کار این قراردادها تموم شده. بذارم رو میزتون ؟

با پریشونی دستی به صورتم کشیدم و گفتم :

خانم بهرامی چند بار باید بگم شما تایپیست این جا نیستید؟ پس خانم رستگار این جا چه کاری انجام مید ن؟ اگه تموم تایپ ها رو شما انجام می دین فکر می کنم ایشون تشریف ببرن خونه و استراحت کنن بهتر باشه! خسته هم نمی شن. منم پولم رو صرف حقوقی که حقشون نیست نمی کنم.



تاريخ : شنبه چهاردهم دی 1392 | 18:27 | نویسنده : بهروز |

این مجموعه شامل کتاب های زیر می باشد

 

غزال

ایلگار دخترم

می تراود مهتاب

آتش دل

در امتدادحسرت

غریبه آشنا

قلعه دل

فریب دل

همراز

هوس

جایی که قلب آنجاست

لبخند خورشید

خلوت نشین عشق

نازکترین حریرنوازش

لحظه ای باونوس

پرپرواز

رعنا

رکسانا

یک قدم تا عشق

یاسمین

وباردیگرمجنون

یک قدم تا عشق


لینک دانلود



تاريخ : جمعه سیزدهم دی 1392 | 20:21 | نویسنده : بهروز |

فرارسیدن سال 2014 میلادی مبارک



تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی 1392 | 17:43 | نویسنده : بهروز |

 محمد (ص) در نظر اندیشمندان غربی

محمد (ص) در تاریخ حیات آدمی، شخصیتی سرنوشت ساز است. اگر اهل فکر و اندیشه باشیم از کنار او به راحتی نمی‌توانیم بگذریم. او را باید شناخت و پیامش را باید شنید.

این بار از محمد (ص) می‌گوییم اما نه از دید یک مسلمان؛ بلکه از دید اندیشمندانی غیر مسلمان که بسیاری را به نام می‌شناسیم و یا شاید آثارشان را دیده و خوانده باشیم.

در این نوشتار، راه و آیین محمد(ص) را نه از زاویة دید یک پیرو معتقد، بلکه از  دید غیر مسلمانانی به نظاره می‌نشینیم که اهل تحقیق‌اند ... (ادامه در ادامه مطالب)



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم دی 1392 | 19:21 | نویسنده : بهروز |

به کسی گفتند امامزاده یعقوب را در کوه، پلنگ خورد! آنکه می دانست تصحیح کرد که اولاً: امامزاده نبود و پیغمبر بود، ثانیاً: یعقوب نبود و یونس بود، ثالثاً: کوه نبود و دریا بود، رابعاً: پلنگ نبود و نهنگ بود و خامساً: او را نخورد و در شکمش نگه داشته و به ساحل رساند.



تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | 15:53 | نویسنده : بهروز |

فراتر از عشق 

ناشر: آرینا 



تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | 15:45 | نویسنده : بهروز |

نیمکت شب 

ناشر: آرینا 

توضیح مختصر 

وقتی نتیجه ی کنکور رو گرفتم تنها کسی که خوشحال بود، خودم بودم. ترانه که خوشحالیمو دید با ناباوری نگاهم کرد و گفت : دیوونه شدی نگار؟ تو که می تونستی همین رشته رو دانشگاه تهران قبول بشی!

با خونسردی گفتم: خوب چه فرقی می کنه، شیرازم کم از تهران نیست.

ترانه که با اخلاقم کاملا اشنایی داشت و می دونست اگه بخوام با دلیل و مدرک براش ثابت می کنم که دانشگاه شیراز مزیت های زیادی نسبت به تهران داره ، سکوت کرد وبازم به ناباورانه نگاه کردنش ادامه داد، ولی از نگاهش فهمیدم دیگه نمی تونه تحمل کنه.

همین طور شد، چون با خشم گفت : واقعا که احمقی دختر ، اگه شک داشتم ولی حالا دیگه مطمئن شدم که مخت تکون خورده ، فقط موندم چطوری با این عقل کم این رتبه خوبو آوردی ! این بود سورپرایزت؟!

در حالی که به حرفاش لبخند می زدم، گفتم : به نظرت هیجان اننگیز نیست ؟ می تونم برم شیراز و چهار سال اونجا بمونم و درس بخونم.

آره من یکی که از هیجان دلم می خواد کلاسورمو تو سرت خرد کنم. حالا ببین مامانت چطوری سورپرایز می شه! تجسم کن حال من که این طوریه اونا چه حالی پیدا می کنن.

یک لحظه فکرم سمت خونه کشیده شد، کنار بابا و مامان ولی با شجاعتی که داشتم ترس بی معنی بود. همیشه می تونستم موضوع رو طوری بیان کنم که مخاطبم باور کنه حق با منه. به قول نفیسه ، خواهرم، مهره ی مار داشتم. شایدم بلد بودم از چه کلماتی استفاده کنم. این راهی که من انتخاب کرده بودم به نظرم بهترین انتخاب بود، اگه مامانم می فهمید با رتبه دو رقمی که آوردم بهترین انتخاب ها رو به بدترین انتخاب از نظرش ترجیح دادم، از حال می رفت ، ولی من انتخابم رو کرده بودم.

از طرف پدر مطمئن بودم، حمایتم می کرد. همین خیالمو راحت کرد. نگاه پدر رو وقتی از شیراز و خانواده اش صحبت می کرد فراموش نمی کردم. عشق پدرم به مادر ، اونو از گذشته و خانواده ، حتی زادگاهش جدا کرده بود و من تصمیم گرفته بودم گذشته و خانواده ی پدر رو بهش برگردونم. ....


برچسب‌ها: افسانه نادریان

تاريخ : یکشنبه هشتم دی 1392 | 17:50 | نویسنده : بهروز |

«پایی که جا ماند» شامل 198 خاطره از سید ناصر حسینی پور است. او در این کتاب به خاطراتِ اسارتِ چندین‌ساله‌اش در اردوگاه‌های عراقی، می‌‌پردازد. نویسنده این کتاب در حالی به عنوان راهنمای گردان 18 شهدا، برای پشتیبانی از رزمندگان گردان قاسم ‌بن الحسن(ع) راهی جزیزه مجنون شده بود که در این عملیات از ناحیه پا زخمی و سپس به اسارت نیروهای بعثی درآمده بود.

وی در دوران اسارت، خاطرات روزانه‌اش را در تکه‌های کاغذ روزنامه و پاکت سیگار مدون کرده و هم‌زمان با آزادیظ¬ آن‌ها را در عصای خود جاسازی كرده و با خود به ایران آورده بود.


برچسب‌ها: پایی که جا ماند , خاطرات جنگ , اسارت

تاريخ : چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 22:22 | نویسنده : بهروز |

لینک دانلود


برچسب‌ها: دانلود

تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 18:56 | نویسنده : بهروز |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گاهی حتی بدون اینکه فکر کنیم دروغ می‌گوییم و خودمان نیز نمی‌دانیم که چرا الان و در رابطه با موضوعی دروغ گفتیم! چرا دروغ یکی از عادت های روزمره ی همه‌ی ما شده است؟ آیا برای رسیدن به هدف خاصی دروغ می‌گوییم یا نه؟ آیا بدون دروغ هم می‌توان زندگی کرد؟ آیا تاکنون فکر کرده اید که دروغ چیست و چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

اگر به افرادی که در اطرافتان هستند خوب توجه کنید، درخواهید یافت که بسیاری از آنها در طول روز دروغهای فراوانی می گویند. در واقع این مسئله گویای این است که تقریبا همه افراد در این سیاره خاکی به شیوه های متفاوتی در زندگی دروغ می گویند. آنها بر این باورند که غالب شدن شرایطی در آن لحظه افراد را وادار به دروغگویی می نماید. در بسیاری از موارد، افراد برای حفظ علایق شخصی خود دروغ می گویند. اما افرادی هم هستند که برای گول زدن دیگران دروغ می گویند. گروه دیگری از افراد نیز به دروغگویی معتاد شده اند. خیلی ها هم به این دلیل دروغ می گویند که از هر گونه مورد انتقاد قرار گرفتن در اجتماع دور باشند. اما بطورکلی می توان اینگونه نتیجه گیری کرد که :


کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ "فيلسوف" است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است، "
چاپلوس" است.

کسی که پول مي گيرد تا دروغ بگويد، "
دلال" است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد، "
گدا" است.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد، "
قاضی" است.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را بهتر نمایان سازد، "
وکيل" است.

کسی که با دروغ غریبه است و جز راست چيزی نمی گويد، "
بچه" است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد، "
متکبر" است.

کسی که حتی دروغ خودش را باور می کند، "
ابله" است.

کسی که سخنان دروغش شيرينست، "
شاعر" است.

کسی که علیرغم ميل باطنی خود دروغ می گويد، "
همسر" است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد، "
مرده" است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد، "
بازاری" است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد، "
پرحرف" است.

کسی که دروغ گفتنش را مصلحت آمیز عنوان می کند، "
خوش خیال" است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را در برخی مواقع راست می پندارند، "
سياستمدار" است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند، "
ديوانه" است.


برچسب‌ها: دورغ , راست

تاريخ : شنبه سی ام شهریور 1392 | 17:41 | نویسنده : بهروز |

کتاب دو قدم تا لبخند

ناشر: ترانه

موضوع کتاب: داستاهای کوتاه کوتاه و کمی بلند

کتاب حاضر، حاوی 246 داستان کوتاه است که از نویسندگان متعدد گردآوری شده است. زیرِ عنوان هر داستان یک بیت شعر، متن ادبی یا جمله‌ای از بزرگان، مرتبط با آن داستان ارائه شده و بیش‌تر این داستان‌ها دربارة زندگی روزمرة انسان‌هاست. برخی از عنوان‌های این داستان‌ها عبارت‌اند از: «داستان تمثیل گنجشگ و خدا»؛ «آخرین پیام مادر»؛ «چند خط برای زندگی از گابریل گارسیا مارکز»؛ «نامه‌ای کوتاه به همسرم»؛ «نامه‌ای به خدا»؛ «راه و دیگری را امتحان کن»؛ «اسکناس»؛ «نیکی به والدین»؛ «چرا زنان گریه می‌کنند» و «زیباترین قلب»و ...


موضوعات مرتبط: کتابفروشی ، شهرستان چناران
برچسب‌ها: داستاهای کوتاه , داستانک , لبخند

تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 17:54 | نویسنده : بهروز |

خوشبخت کسی است که به يکی از اين دو چيز دسترسی دارد، يا کتاب های خوب يا دوستانی که اهل کتاب باشند.

«ويکتور هوگو»

روز پدر به تمامی پدران ايران زمين مبارک باد


برچسب‌ها: روز پدر , تبریک روز پدر

تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 17:58 | نویسنده : بهروز |



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 | 19:19 | نویسنده : بهروز |
عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست پرسیدند: کجا میروی؟ گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم


برچسب‌ها: عارف , بهشت , جهنم , آتش , آب

تاريخ : پنجشنبه پنجم مرداد 1391 | 15:21 | نویسنده : بهروز |

 

ناشر: علی 

توضیح مختصر 

نسیمی که از روی چمن ها ی آب خورده می وزید، کمی از سماجت سوزنده خورشید کم می کرد. شاخه های بید مجنون تکانی می خورد و بر خنکا و شدت نسیم می افزود.

ثنا لب باغچه حیاط دانشکده نشسته بود. غرق لذت از زیبایی منظره ی اطراف و نسیمی که صورتش را نوازش میکرد، چشم بسته و نفس عمیقی کشید.

پایان این لذت زودگذر پخ پر شرو شور ستاره بود. ثنا وحشت زده چشم باز کرد: 

زهرمار! یه بار مثل آدم نمی یای.

ستاره که از خنده ریسه می رفت کنار ثنا ولو شد:

من آدم نمی شم، تو چرا هر دفعه می ترسی؟ 

لبخندی نمکین گوشه لب ثنا نشست و چهره خواستنی اش را از هم گشود:

مثل اجل معلق یهو پیدات می شه، توقع داری نترسم؟

ستاره بلند شد و دست ثنا را گرفت و او را هم بلند کرد:

من که از همین الان دلم تنگ میشه. بیا باهم چند واحد برای تابستون برداریم.

گفتم که نمی تونم، دیر دیر ما از فردا صبح خونه عزیز جونیم.

او..... کو تا رفتن عزیز جون. عزیز شما یه حج می خواد بره شما همه تابستون رو اون جا تلپین.

ثنا همراه با لبخند معنا داری گفت :



اگه بر فرض محال من بگم نریم، مامان و به خصوص رها راضی نمی شن. می گی نه از خودش بپرس ، داره از اون طرف می یاد.

زیر سایه درخت ها به سمت رها به راه افتادند. رها با دیدنشان ، خوشحال از تمام شدن آخرین امتحان شروع به دویدن کرد. وقتی رسید محکم ستاره را بغل گرفت :

آخ جون تموم شد نصف عمرم رو این امتحانا گرفت.

ستاره خندید:

درعوض بافیمومنده عمرت رو تابستون توی خونه باغ عزیز جون سر می کنی.

با مکث کوتاهی دوباره ادامه داد:

البته شایدم اصلا رو عمرت حساب نشه!

رها بی خیال سردر آوردن از منظور ستاره شد:

مجبوریم دیگه .

ستاره نگاهی به ثنا کرد و رو به رها گفت :

آره جون خودت ، تو گفتی و منم باورم شد.

آخه نذری عزیز جون هم بعد از سفرشه. تازه نمی دونی مامان چقدر خوشحاله که به این بهونه می تونه یه مدت خونه عزیز و پیش خاله مهلا باشه.

ثنا زد روی شانه ستاره :

بی خیال این حرفا ، ببین باز کی اومده ستاره.

همان طور که وارد خیابان می شدند، ستاره به سمتی که ثنا می گفت ، نگاه کرد. با این که برای چندمین بار اتفاق می افتاد اما باز دل ستاره را به لرزه در آورد......
 


برچسب‌ها: شوق وصال , رمانی زیبا از خانم مریم بینایی

تاريخ : دوشنبه دوم مرداد 1391 | 14:22 | نویسنده : بهروز |
 

رویای نقره ای 
ناشر: علی 

توضیح مختصر 

نازلی کتاب درسی اش را کنار گذاشت. پرده اتاق را کنار زد و به بیرون نگریست و از آن چه می دید، لبخندی زیبا تمامی صورتش را پوشاند پسر خاله هایش مشغول شنا در استخر خانه ی مادر بزرگ بودند. هر کدام سعی اش بر این بود که دیگری را زیر آب کند. صدای خندهء آن ها فضا را آکنده از مهر و صمیمیت کرده بود با وجودی که ساعت 6 عصر را نشان می داد ولی هوا گرم می نمود. مادربزرگ و خاله اش زیر آلاچیق، نزدیک استخر نشسته بودند و به هیاهوی پسران جوان لبخند می زدند. آقای پرتوی نیز کمی دور تر از آنها روزنامه ای به دست گرفته بود و نازلی حدس زد که او مشغول خواندن حوادث سیاسی و جنگ می باشد. هوای تهران در تیر ماه بسیار گرم و کلافه کننده بود و چه قدر وی دلش می خواست که خود را به آب می زد ولی با وجود شوهر خاله و پسر خاله هایش امکانش نبود. با صدای در به پشت برگشت خدمتکار مادربزرگش برایش شربت آلبالویی بسیار خوش رنگ و مملو از قطعات یخ آورد و اطلاع داد که مادربزرگش سفارش کرده اند اگر حوصله تان سر رفته می توانید به نزد آنها بروید. نازلی تشکر کرد و لیوان به دست دوباره کنار پنجره رفت. از پسر ها خبری نبود. آقای پرتوی همچنان غرق در مطالعه بود. ساعتی بعد از اتاقش خارج شد و به کنار سایرین که همگی زیر آلاچیق زیبا و دنج نشسته بودند، رفت. خاله اش به محض دیدنش دعوت به نشستن کرد. نازلی به آن جمع شاد نگریست. در این ده روزه چه قدر دلش برای خانواده اش تنگ شده بود. خاله اش بشقاب میوه را به دستش داد و پرسید:
ادامه در ادامه مطالب


موضوعات مرتبط: کتابفروشی ، شهرستان چناران
برچسب‌ها: رمانی زیبا از خانم ویدا لطفی به نام رویای نقره ای , نشر علی , رمان , کتابفروشی , چناران , کرایه کتاب

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | 16:45 | نویسنده : بهروز |

گوشه های پنهان 

ناشر: علی 

توضیح مختصر 

- بفرمائید؟ چه کتابی میخواستید؟

- یه کتاب شعر، به اسم «ستایش».

- چاپش تموم شده.

- می دونید کجا می تونم گیرش بیارم؟

- باید به کتابفروشی ها سری بزنید، شاید براشون باقی مونده باشه.

- ممنون.

با لبخندی گرم، مشتری ناامید را تا دم در نگریستم. با باز شدن در، سوز سردی زیر پوستم نفوذ کرد و لرزی بر بدنم نشست.

صدای پت پت چراغ وسط مغازه، بیش از گرمایش خودنمایی می کرد فتیله اش را بالا تر کشیدم؛ اما باز تقّی صدا کرد و سر جای اولش بازگشت. رهایش کردم تا هر طور می خواهد بسوزد.

به رفت و آمد های مردم از جلوی مغازه چشم دوختم. باران شروع به باریدن کرده. شتاب رهگذر های بی چتر، برای رفتن و رسیدن بیشتر است.

یک دفعه یاد شعر سهراب افتادم:

«چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت»
ادامه در ادامه مطالب


برچسب‌ها: رمان های جدید , مریم فولادی , رمان ایرانی , انتشاران علی , بهترین رمان , رمان گوشه های پنهان , کتابفروشی , چناران , دانلود کتاب , فروش کتاب , خرید کتاب , ادبیات , رمان عاشقانه , کتابفروشی شهر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و سوم دی 1390 | 21:57 | نویسنده : بهروز |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.