|
فروش کتاب، کرایه کتاب، تهیه کتب کمیاب
|



گوشه های پنهان
ناشر: علی
- بفرمائید؟ چه کتابی میخواستید؟
- یه کتاب شعر، به اسم «ستایش».
- چاپش تموم شده.
- می دونید کجا می تونم گیرش بیارم؟
- باید به کتابفروشی ها سری بزنید، شاید براشون باقی مونده باشه.
- ممنون.
با لبخندی گرم، مشتری ناامید را تا دم در نگریستم. با باز شدن در، سوز سردی زیر پوستم نفوذ کرد و لرزی بر بدنم نشست.
صدای پت پت چراغ وسط مغازه، بیش از گرمایش خودنمایی می کرد فتیله اش را بالا تر کشیدم؛ اما باز تقّی صدا کرد و سر جای اولش بازگشت. رهایش کردم تا هر طور می خواهد بسوزد.
به رفت و آمد های مردم از جلوی مغازه چشم دوختم. باران شروع به باریدن کرده. شتاب رهگذر های بی چتر، برای رفتن و رسیدن بیشتر است.
یک دفعه یاد شعر سهراب افتادم:
«چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت»


توضیح مختصر
عقربه های پت و پهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت چهار جا خوش کرده بودند.
تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشم هایم پف آلود شده بود، ولی این چشم های کشیده یشمی رنگ هیچ مدل قصد زشت شدن نداشت.
خودم می دانستم صورت بی نقص وفوق العاده زیبایی دارم، این خصیصه را بار ها و بار ها همه ی دوستانم و کلا هر کسی که می شناختم بهم گوشزد کرده بود ولی متاسفانه این زیبایی در آن سن و سال کم، با من کاری کرده بود که از وجود خودم بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ می کردم. از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش شده بودند و انگار یک جور هایی بِهم دهن کجی می کردند، کنار رفتم. انگار آن ها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی، دست و دلبازانه تقدیمم کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود مخصوصا از دیدن اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.
ادامه در ادامه مطالب
این روزها همه کتاب میخوانند، شما چطور؟
میدونی آقا … این کارا شده کار هر ساله ما ! هر سال سینه میزنیم … اشک میریزیم … نوحه میخونیم … داد میزنیم ! هی قربون صدقه ات میریم … هی زار میزنیم …هی غش میکنیم … هی ضعف میکنیم ! هی تو سرمون میزنیم … هی دیوونه میشیم ! هی از علی اکبر میگیم.. از علی اصغر میگیم… از لب تشنه … از تیر حرمله … از قنداق خونی … از سر بریده ! از خیمه های سوخته ! از شام غریبان ! از اه یتیمان ! … بازم بگم اقا ؟
آقا معذرت ! اما راستش دل خیلی از ماها با تو نیست ! خیلی از ماها حسینی نیستیم الکی هی میگیم حسین …حسین ! این حسین حسین گفتنمون … این تو سرو سینه زدنمون دوزار نمی ارزه ! اقا جون اگه ادم حسینی باشه مگه ریا میکنه …؟ مگه گرونفروشی میکنه …؟ مگه حق بچه یتیم رو میخوره ؟ مگه وعده سر خرمن میده ؟ مگه دروغ میگه ؟ مگه دنبال ناموس مردم راه میفته ؟ مگه مردم ازاری میکنه ؟ مگه مال بیت المال رو چپو میکنه ؟ مگه حق رو ناحق میکنه ؟ مگه دین رو به دنیا میفروشه ؟ مگه ربا خواری میکنه ؟ دِ نمیکنه دیگه اقا !
آقا شرمنده خیلی از ماها دلمون رو نتونستیم راست و حسینی کنیم افتادیم به جون ظاهرمون … اقا خیلی از ما نتونستیم مسلمون باشیم شدیم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه ! اینو گفتم که نگی نگفتی ! نگی میخواستیم گولت بزنیم ! کارمون خرابه اقا ! خودمون میدونیمُ بس !

نفرت همه وجودم را پر کرده بود. نمی تونستم باور کنم کسی می تونه آنقدر سنگدل و بی عاطفه باشه . یه نفر می تونه نسبت به مادرش به زنی که اونو به دنیا آورده آنقدر بی تفاوت باشه.
کنار تخت زانو زدم و دست بی رمق پرند رو توی دستهام فشردم و از پشت پرده ی اشکی که نگاهم رو تار کرده بود نگاش کردم به صورت عزیزی نگاه می کردم که می دونستم به زودی قراره راهی سفر ابدی بشه.
پرند مهربونم ، تنها کسی که توی این دنیای هزار رنگ پناهم شده بود. خم شدم و گونه های استخوانش رو بوسیدم. دو تا قطره اشک هم با سماجت از چشمانم بیرون زد و روی گونه هایش بوسه زد. دست بردم و صورت گود افتادش رو نوازش کردم. چشماشو باز کرد و لبخند کم رنگی به روم پاشید.
باران ..... عزیزم گریه می کنی؟
بغضم را فرو دادم.
دلم داره آتیش می گیره شاید اگه شیمی درمانی می شدی.....
به تلخی خندید.
نمی دونی چقدر خوشحالم که دارم به آخر خط می رسم. سالهاست منتظر این خط پایان بودم.
معلوم بود چه دردی داره تحمل می کنه.
پس من چی ؟ دخترا چی ؟ من تازه داشتم کنار شما آرامش رو پیدا می کردم. تازه داشتم با محبت های شما جون می گرفتم من به دست های مهربونتون تکیه زدم و خودم رو پیدا کردم. حالا بعد از شما دوباره دربه دری های من شروع می شه.
بازم اشکام باریدن گرفت ، فشار اندکی به انگشت هام آورد و با بی حالی گفت :
نترس دختر فکر همه جارو کردم.
بعد نفس بلندی کشید و پرسید:
بچه ها رفتن ؟
نه توی سالن نشستن.
دیدی چقدر سرد و بی عاطفه ان حالا به حرفام ایمان پیدا کردی؟
دوباره نفس عمیقی کشید و با همون حال ادامه داد :
تو همه اش می خواستی به من بفهمونی که اشتباه کردم حالا دیدی خودت اشتباه فکر می کردی؟
تنها حرفی که از بین لب هام خارج شد متاسفم بود.
سرش را به سختی روی بالشت جابه جا کرد و دوباره گفت :
من ببخش دخترم می دونم تو رو تو دردسر بزرگی می ندازم ولی قول بده به وصیتم عمل می کنی. من فرزاد و دختراش رو به تو می سپارم.
آخه چرا من ؟
می دونم چقدر بچه ها رو دوست داری فرزاد هیچ علاقه ای به اونا نداره پس فقط تو می مونی ، مراقبشون باش.
چه جوری ؟ من خیلی زحمت بکشم فقط می تونم از خودم مراقبت کنم و چرخ زندگی خودم رو بچرخونم چه جوری می تونم از عهده نگهداری دو تا بچه بربیام ؟
به نرمی خندید :
خوابهای خوبی برات دیدم .
فقط امیددارم کاری نکنید که من مقابل بچه هاتون قرار بگیرم ، چون من نه می خوام و نه توان مقابله با اونا رو دارم.
چشماشو روی هم گذاشت.
ببخش که تو رو تو دردسر می ندازم ولی راه دیگه ای به نظرم نرسید. می دونم تو اون قدر قوی و با اراده هستی که از پس هر مشکلی بر می یای.
چشماش رو هم گذاشت و آهسته تر از قبل گقت :
خیلی وقت پیش یه پاکت زیر تخت گذاشتم خیلی از سوال هایی رو که تموم این مدت توی ذهنت بود جواب می ده .
با محبت دستهاش رو نوازش کردم و به صورت رنجیده ش خیره شدم.
چند روز بعد تنها حامی و پناه من در آغوشم به ابدیت پیوست. چه لحظه های سختی بود، لحظه هایی که پرند در آغوشم جان سپرد. مثل بچه ای که مادرش را از دست داده باشد، زار میزدم و اسمش را فریاد می کشیدم. نمی تونستم باور کنم که اون رفته و خوشبختی پر کشیده.
چقدر اون مدت که کنارش زندگی می کردم خوشبخت بودم......
با تسلیت به مناسبت فرارسیدن ماه محرم چند جمله ای رو که آقای دکتر علی شریعتی در مورد حسین (ع) گفته رو جمع آوری کردم و تقدیم شما میکنم. باشد که حسین وار زیستن را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم.
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬میگریند. دکتر علی شریعتی
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی
اگر در جامعه ای فقط یک حسین و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر و هم علم خواهیم داشت و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و هم دشمن شکنی و هم عشق به خدا... دکتر علی شریعتی
آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدیاند. دکتر علی شریعتی
از كودك حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه باید چگونه زندگی كنند .دکتر علی شریعتی
از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه بهجای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شدهاند و بس، در عزای همیشگی ماندهایم! دکتر علی شریعتی
این كه حسین (ع) فریاد میزند:آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست.دکتر علی شریعتی
حسینعلیه السلام زنده جاویدی است كه هر سال، دوباره شهید میشود و همگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت میكند . دکتر علی شریعتی
حسین (ع) یك درس بزرگتر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمهتمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمیبرد تا به همه حجگزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.دکتر علی شریعتی
مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند كه در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب كنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آنچنان مردن را، یا اینچنین ماندن را ... دکتر علی شریعتی
امام حسین علیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت مطالبه مى كرد، «نه» گفتُ .این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است. دکتر علی شریعتی
فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست. دکتر علی شریعتی
حسین ضعیفی که باید برای او گریست نبود... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مى فهمند و به همه آنها كه پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد كه شهادت نه یك باختن، كه یك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى شود و حسین «وارث آدم» - كه به بنىآدم زیستن داد - و «وارث پیامبران بزرگ» - كه به انسان چگونه باید زیست را آموختند ... دکتر علی شریعتی
مقتدایان امام حسین علیه السلام كسانى هستند كه از مایه جان خویش در راه خدا نثار مىكنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است كه هنر خوب مردن را در جان بىتاب انسانهاى عاشق، تزریق می كند. دکتر علی شریعتی
"آنها كه تن به هر ذلتى مى دهند تا زنده بمانند، مرده هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا كسانى كه سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده اند و مرگ خویش را انتخاب كرده اند - در حالى كه صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نكرده اند و مرده اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسین و تحمل كردن یزید دادند، كدام هنوز زنده اند؟ دکتر علی شریعتی
اكنون شهیدان كارشان را به پایان رساندهاند. و ما شب شام غریبان میگرییم، و پایانش را اعلام میكنیم و میبینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)، با یزید همدست و همداستانیم؟
دکتر علی شریعتی

مهرداد دانه هاي تسبيح را يكي يكي از روي زمين جمع كرد . مانتوي خورشيد را برداشت و كمكش كرد تا آن را بپوشد مانتوي پاره جگرش را سوزاند و دلش را به درد آورد بي اختيار از خود لحظه اي ايستاد ، نفس عميقي كشيد و ناگهان سرش را محكم به ديوار كوبيد. خون از پيشاني اش ران گرفت ، هق هق گريه هاي مهرداد با هق هق خورشيد در هم اميخت ...
این روزها همه
کتاب می خوانند!
شما چطور؟
منتظرتان هستیم
چناران، انتهای بازارچه وکیلی

هفته کتاب را به تمامی کتاب دوستان عزیز تبریک عرض می کنیم
عکس العمل جالب و دیدنی مشتری های کتاب فروشی در برابر رفتار عجیب و غریب فروشنده


بغض باران
ناشر: علی
زانوان باران از خستگی به گزگز افتاده بود. به حباب های روی لگن خیره شده و با شدت به رخت ها چنگ می زد. انگار می خواست تلافی روزگار را سر آن ها خالی کند.
به یاد نداشت که چتر محبت پدرانه ای بر آسمان کودکی او سایه انداخته باشد ، نه اینکه از داشتنش محروم باشد بلکه بود و نبودش باهم تفاوتی نداشت ، حالا هم که پس از مدت ها چهره پدرش را به یاد می آورد، ذهنش آشفته می شد. حلقه های سیاه پای چشمانش ، دست های لرزان و پاهای ناتوانش ، لباس هایی که از فرط گشادی به تنش زار می زدند، سر و وضع پریشانش همه حکایت از این داشت که او به خودش هم رحم نکرده است. اعتیاد همچون خوره ای به جانش افتاده و داشتن چهار بچه برای او که به نان شب هم محتاج بود تراژدی زندگیش را کامل می کرد. تلق و تلوق چرخ خیاطی فکسنی مادر تنها صدایی بود که از آن امید نان د اغی می آمد. البته همیشه این خوشی ناپایدار نبود، روزهایی که پدرش با قیافه درهم بالای سر مادر می ایستاد تا درآمد ناچیز او را خرج موادی کند که با دود آن جسم نحیفش را هم ذره ذره به آسمان می فرستاد ، آن شب باید تا صبح قار و قور شکم خود و ناله و نفرین و فین و فین های مادرشان را تحمل می کردند.

نگاهی به ساعت انداختم ، ده دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود. دبیر انگلیسی از پای تخته سیاه در ظاهر و در واقع تخته سبز کنار کشید و گفت : حالا می تونید یادداشت کنید.
خودکار را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. او دفتر حضور و غیابش را باز کرد و نگاهی سرسری بر آن انداخت و گفت : بهرامی اون یکی تون چرا نیومده ؟
سرم را بلند کردم و گفتم : آنفولانزا گرفته.
دفتر را بست. هم چنان مشغول نوشتن بودم که زنگ خورد. حسن زاده گفت :
فردا دفترت رو بیار تا من هم بنویسم.
در حالی که سرم پایین بود گفتم : باشه.
خداحافظی کرد و رفت. بالاخره تمام شد. برخاستم و دفتر و کتاب ها را جمع کرده و در کلاسور نهادم و با بقیه خداحافظی کرده و بیرون آمدم. در حیاط مدرسه فقط تک و توک دانش آموز دیده می شد، برعکس ، امروز سالار هم که با هم مسیرمان یکی است نیامده و باید تا خانه تنها باز می گشتم . ده دقیقه ای بود که صدای اذان از گلدسته ها ی مسجد شنیده شده بود و چادر شب بر سایه شهر بزرگ تهران افتاده بود. از دهانم بخار بیرون می جست و انگشتانم هم یخ بسته بود.دست چپم را در جیبم نهادم اما با دست راست مجبور بودم کلاسورم را بگیرم. باید با پول تو جیبی هایم دستکش .... پول تو جیبی هایم .... آخ همه را زیر فرش پذیرایی نهاده بودم! قرار است امشب برای پروین خواستگار بیاید، حتما رعنا زیر فرش را هم جارو می زند و پول هایم لو می رود. رعنا می داند فقط من و نادر زیر فرش پول پنهان می کنیم اگر نادر با خبر شود، دیگر اگر می توانستم پشت گوشم را ببینم پول را نیز خواهم دید.
باز به خیابان رسیدم. آه که چه قدر از این خیابان که گویا ته ندارد نفرت دارم ، در همان ابتدا خوب به اطراف نگریستم. مدتی است که بچه های بازیگوش و بی انصاف تمام لامپ ها را شکسته اند و شهرداری هم انگار این خیابان را اصلا در نقشه خود ندارد. راه طولانی تری غیر از این مسیر به خانه بود اما هرچه باداباد، تصمیم گرفتم از همین خیابان بروم. کلاسورم را با دو دست محکم در آغوش فشردم و راه افتادم. لعنت به سالار ، حال باید درست در همین روز مریض شود و به مدرسه نیاید؟ خدا کند حداقل تا فردا حالش خوب شود و بیاید. صدای خنده چند زن و مرد از پنجره خانه جنوبی شنیده شد و هم زمان در خانه ای باز شد و دو مرد جوان به همراه زن و کودکی بیرون آمدند، با دیدن آنها کمی دلم قرص شد ، اما آنها زود سوار بر ماشین شدند و رفتند. باز سکوت خیابان را برداشت. این همان خیابان سرظهز است چرا الان این قدر ترسناک شده ؟ لعنت به من چرا زودتر از کلاس بیرون نزدم ، آن موقع لااقل چند دانش آموز دور و برم بود اما الان چه ؟ صدای سوت بلندی مو برتنم سیخ کرد! نادر می گویند(( اجنه یک دیگر را با سوت صدا می زنند. )) زیر لب بسم ا... گفتم و به راهم ادامه دادم که صدای سوت دیگری بلندتر و نزدیک تر از قبلی شنیدم. کم مانده بود قالب تهی کنم. صدای پایی که می دوید بر وحشتم دامن زد و بلافاصله صدایی شنیدم که می گفت : کامی ، کامی الهی خفه شی من که از پا افتادم.
در جا میخکوب شدم. یعنی خودش بود؟ دستی بر شانه ام نشست. برگشتم و چند بار با دهان باز پلک زدم. اتومبیلی از سر خیابان به سمت من پیچید. تازه می توانستم او را خوب ببینم. چشم هایم چهار تا شدو گفتم : این چیه تنته ؟ موهات کو ؟
خندید . بمیرم برای خنده هایش ! سه ماه است که صدای خنده هایش را بعد از آن روز تابستانی نشنیده ام. تازه به یاد دلیل ندیدنش افتادم و گفتم : تو کجایی پسر؟
مقابل تو
بی مزه نشو
خندید و گفت : راه بیفت تا بهت بگم.
هردو راه افتادیم. پرسید: راستی چرا روی دیوارهای حیاط نرده گذاشتید؟
تو هم دیدی ، آخه آقای مجتهد چند دفعه سایه یکی رو دیده که داشته داخل خونه رو دید می زده. اکبر هم گفت که احتیاط شرط عقله.
با کف دست بر پیشانی کوبید و گفت : چه آبروریزی! اگه بفهمند که من بودم چی ؟
با تعجب مقابلش ایستادم و گفتم : تو ؟
خب دلم براتون تنگ شده بود ، از دیوار هم نمی شه دیدتون؟ گفتم : شب ها کجایی؟
کوری نمی بینی چی تنمه ، دوره آموزشیم تازه تموم شده و به زودی تقسیمون می کنند.
یعنی جدی تو رفتی سربازی؟
خندید و گفت : نه به شوخی رفتم ، مگه احمد نمی گفت اگه بره سربازی آدم می شه. رفتم تا آدم بشم. آخرش که چی ؟ اول و آخرش که باید می رفتم.
اون رفیقت چی شد، همون که رعنا از خونه انداختش بیرون؟
چه می دونم ، دیگه روم نشد چش تو چشش بندازم. رعنا پاک سنگ رو یخم کرد، مثلا رفیق چندین و چند ساله بود.
به درک! رفیقی که تو رو چند ماه از خانواده ات محروم کنه رفیق نیست، امین بگو جان کامی معتاد نیستی؟
خندید آن هم از ته دل و گفت : تو دیگه چه خری، راستی تو خونه چه خبره؟
پرسیدم : برای چی ؟
الان که داشتم سر کوچه کشیک می دادم چند غریبه رفتند تو. به همین خاطر اومدم ازت بپرسم که ماجرا چیه . خدا رو شکر که جارچی هم همراهت نیست، باز باهم قهرید؟
گفتم : نه مریضه.
چه عجب قهر نیستید، نگفتی تو خونه چه خبره ؟
قراره برای پروین خواستگار بیادحتما اون ها رو دیدی.
برجایش میخکوب شد و گفت : کی ؟ پروین ! یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
مقابلش ایستادم و گفتم : خیلی از دنیا بی خبری! سه ما ه و دوازده روزه رفتی حاجی حاجی مکه! نمی گی خرتون به چنده کی مرده است کی زنده است. اصلا خبر داری عمو ضیاد مرد ؟
با تعجب گفت : چرا ؟ اون که سالم بود! بیا بریم تو پارک انگار خیلی خبرهاست که من باید بدونم.
نه اگه دیر برم خونه رعنا دلواپس می شه.
تو این شلوغی کی حواسش به تو
راست می گفت. گفتم : به یه شرط ، اون دستکش هات رو بدی من دستم کنم آخه دستم داره یخ می زنه......
کتابفروشی شهر آمادگی خود را جهت تهیه کلیه کتابهای دانشگاهی سال تحصیلی 91-90 اعلام می دارد.
لذا کلیه عزیزان می توانند با مراجعه به این کتابفروشی و ارائه سفارش خود نسبت به دریافت کتابهای مورد نظر در کمترین زمان، اقدام نمایند.
آدرس کتابفروشی: چناران - خیابان بازارچه شهید وکیلی، نبش چهارراه سوم تلفن 09159109448 و 05826230980
با تشکر
مدیریت کتابفروشی شهر

شاه ماهی
ناشر: علی
نگاه ملتهب و خسته اش روی چهره ی گوشت آلود و زمخت افسر نگهبان ثابت ماند. دقایق سنگین و بی انتها در گذر بودند اما نه او کلامی بر زبان آورذد و نه افسر خشک و خشنی که با ابروهای درهمش پشت میز نشسته بود. اصلا چه عجله ای داشت که حکم جدید را زودتر بشنود؟ شاید این بار او را به جایی می فرستادند که حتی از این بازداشتگاه نکبت و خفقان آور هم مخوف تر باشد! بی حال و بی رمق سعی کرد به خاطر بیاورد آخرین باری که چیزی خورده است چه وقت بوده ؟ شاید دیروز ناهار! یادش نیفتاد اما این را مطمئن بود که از غروب روز قبل که به شکل غیر منتظره ای دستگیر شده بود نه قطره ای آب نوشیده ، نه لقمه ای نان به دهان برده است! در واقع خوراکش شده بود اشک چشم و خون دل ! هرچند ساعتی می شد که دیگر قطره اشکی هم برای چکاندن نداشت ! به قدری در خود و افکار تلخش غرق بود که از شنیدن صدای تند و پر صلابت افسر نگهبان به سختی یکه خورد و بی اراده از جا کنده شد!
حواست با منه ؟
چادرش را تنگ تر گرفت و زیر لب نجوا کرد:
بله سرکار!
پس بشین و گوش کن !
بی حرف اضافه ای نشست و نگاهش به لب های افسر دوخته شد.
داشتم می گفتم که انگار بخت بهت رو کرده اگه نه حالا حالا باید آب خنک می خوردی بلکه من بعد همین جوری فرت و فرت چک بی محل دست مردم ندی!
باز هم حرفی نزد! چه می توانست بگوید ؟ فقط خاموش و مضطرب از میان پلک هایی قرمز و متورم و با نگاهی تب دار به پلاک طلایی و براق روی سینه ی مرد خیره ماند. انگار قدرت فهمیدن حرف های او را نداشت ! فقط کلمه ی بخت در ذهنش چرخید و چرخید اما نتوانست باز هم بفهمد که بخت و اقبال کجا بود ه که سر از این نا کجا آباد در آورده است. آخر اگر بخت سراغش را داشت که همه ی درد و بلاهای عالم به یک باره بر سر او هوار نمی شد!
چشم هایش می سوخت ، لحظه ای بر آنها دست کشید بلکه از سوزش شان کم شود که دوباره صدای مرد گوشش را پر کرد:
به هر حال همون طور که گفتم شانس بهت رو کرده و تا چند دقیقه ی دیگه آزادی و می تونی بری !
این بار همه هوش و حواسش را به یاری گرفت و بی اراده زیر لب تکرار کرد :
می تونم ....برم ؟
آره ، البته فعلا به قید ضمانت آزادی تا وقت دادگاهت برسه . فقط از تهران خارج نشو و در دسترسش باش ! فهمیدی؟
ناتوان و بی رمق از میان لب های خشک شده اش ، بریده بریده پرسید :
اما ... آخه کی .... کی ضمانت منو کرده ؟ ...من ....من کسی رو توی این شهر ندارم!
ابروهای پهن افسر نگهبان درهم گره خورد:
نداری ؟ پس این خانم سال خورده ی محترم از کجا پیداش شده ؟
شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و اضافه کرد :
به هرحال این مسائل دیگه به ما مربوط نمی شه ! این خاننم سند خونه اش رو واسه ات ضمانت گذاشته بلکه بتونه تو رو از این جا بیرون بکشه ! مبلغ چک هات هم بالاست ، صحبت صدو بیست میلیون پول بی زبونه ! حالا دیگه خودت و انصافت ، اگه بذاری و در بری یعنی خونه ی این بنده ی خدا رو فرستادی تو هوا! خونه اش خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره ولی به هرحال به دردسر می افته !
حرفش تمام نشده ، با صدای بلندی فریاد کشید :
سرکار مظلومی !
ظرف چند ثانیه صدای به هم خوردن چکمه های سرکار مظلومی دوباره او را از جا پراند.
بله قربان ؟
خانم رو راهنمایی کن داخل !
کمی بعد زنی فرتوت و نحیف وارد اتاق شد. نگاهش اتاق را دور زد و با دیدن چهره ی بی رنگ و روی زن جوان لبخندی گرم روی لب هایش نشست . بی آن که نگاهش را از او جدا کند عصا زنان به سمت میز افسر نگهبان رفت و پرسید :
کجا رو باید امضا کنم پسرم ؟
بفرمایید بنشینید مادر می یارم خدمت تون !............

گیلدا
ناشر: علی
چکیده داستان:
می خوام چشم هامو باز کنم ولی پلک هام خیلی سنگین هستن و توان ایستادگی و بازماندن ندارند. بالاخره به هزار زحمت چشم هامو باز می کنم. همه جا تاریکه و هیچی نمی بینم ولی نه ..... داره روشن می شه . آروم آروم پلک های سنگینم بسته شدن، انگار وزنه ای بهشون بسته باشند. نمی دونم چه مدت طول کشیده تا بالاخره تونستم پلک هامو باز کنم. این بار می تونستم واضح تر از قبل اطرافم رو ببینم. همه جا سفید بود حتی رنگ دیوار اتاق . صدای نا آشنایی رو می شنیدم. گیج و منگ بودم. صدای پایی رو به وضوح می شنیدم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که یه دختر جوون با روپوش سفید بالای سرم اومد. وقتی دید چشم هامو باز کردم خیلی خوشحال شد و با سرعت از اتاق بیرون رفت. به اطرافم با دقت نگاه کردم. یه روپوش آبی رنگ تنم بود و روی تخت خوابیده بودم و سرم به دست داشتم. درد خیلی شدیدی توی سرم احساس می کردم. دستم رو به طرف سرم بردم سرم باندپیچی بود. می خواستم روی تخت بشینم ولی توان نداشتم. بازم صدای پا شنیدم. این بار یک نفر نبود صدای چند گام بلند رو می شنیدم که باعجله به طرف من می اومدن. مردی با روپوش سفید همراه با همون دختر و چند تا دختر جوون دیگه بالای سرم اومدن. همه لبخندی از سر رضایت بر لب داشتن . مرد با همون لبخند گرم و مهربونی که بر لب داشت گفت :
خوبی دخترم ؟
می خواستم جوابش رو بدم ولی انگار مغزم از تمام واژه ها خالی شده بود. هرچی دنبال کلمه ای می گشتم تا جواب بدم فایده ای نداشت. زبونم سنگین بود. مغزم خالی شده بود. دکتر متوجه ی حالم شد و گفت :
نمی خواد چیزی بگی عزیزم ، فقط با باز و بستن چشم هات بهم بفهمون که حالت خوبه ، باشه خانم !
چشم هامو بستم و نشون دادم که متوجه حرفاش شدم. بعد از معاینه به پرستار چند تا تذکر داد و لبخندی بر لب نشوند وگفت :
خدارو شکر دخترم ! هیچ مشکلی نداری. نگران بودم که برای عصب های حسی ات اتفاقی رخ داده باشه که اونم شکر خدا سالم سالم بود. حالا یه مسکن بهت تزریق می کنن تا کمی استراحت کنی. اون وقت دیگه پر از انرژی می شی و می تونی راحت حرف بزنی.
بعد از خارج شدن دکتر از اتاق ، پرستار مسکنی رو بهم تزریق کرد.چند دقیقه ای طول کشید تا مسکن اثر گذاشت. دوباره پلک هام سنگین شدن و به خواب عمیقی فرورفتم. نمی دونم چند ساعتی استراحت کردم. وقتی چشم باز کردم ، پسر جوونی بالای سرم ایستاده بود. بادیدن چشم های باز من لبخندی مهربان بر لب نشاند و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت :
خوبی عزیزم؟
با وحشت خودمو کنانر کشیدم . حسابی جا خورد و خودش رو کنار کشید. خودش رو نباخت و با همون لبخند قبلی گفت :
از دستم ناراحتی گیلدا جون ؟
چند بار گیلدا رو توی ذهنم تکرار کردم ولی هیچی به خاطرم نمی اومد حتی پسر جوون رو نمی شناختم. پسر جوون با نگرانی از اتاق خارج شد وبا دکتر برگشت. دکتر لبخندی بر لب نشوند و گفت :
نانقلا از همین حالا می خوای واسه عاشقت ناز کنی ، خیالت راحت بدون ناز کردن هم خریدار داری!
دکتر ادامه داد :
یعنی پسرعمه ی مهربونت رو نمی شناسی؟
با سردر گمی گفتم :
من هیچی یادم نمی یاد. اصلا من چرا این جام؟
دکتر چشمکی برام زد و گفت :
دیدی خانم خواستن توانستن است . وقتی بتونی به این خوبی حرف بزنی پس آروم آروم می تونی همه چیز رو به یاد بیاری. ولی الحق صدات هم مثل صورتت زیباست. این آقا حامی حق داره عاشق و گرفتارت باشه ....
هنوز حرف دکتر تمام نشده بود که زن و مردمی سراسیمه وارد اتاق شدن. با دیدن من زن ناله کنان به طرف تختم اومد. از ترس داشتم قالب تهی می کردم. زن محکم منو در آغوش کشید و با سوز ناله می کرد وم اشک می ریخت. تقلا می کردم خودم رو از آغوش زن بیرون بکشم که مرد هم اضافه شد. همون جور که اشک می ریخت رو به حامی کرد و گفت :
این جوری مواظب دخترم بودی؟ آخه چرا این اتفاق افتاد ؟
دکتر به موقع به فریادم رسید و زن و مرد رو ازم جدا کرد. در حالی که نفس نفس می زدم به دکتر نگاه کردم و کفتم :
دکتر اینا از جون من چی می خوان ؟ اینا کی هستن ؟ چرا این جوری می کنن؟
نترس دخترم اینا پدر و مادرت هستن.
با تعجب گفتم :
پدر و مادرم ؟
زن و مرد با تعجب فراوان بهم نگاه کردن. زن رو به دکتر کرد و گفت :
دکتر دخترم چی می گه ؟ معنی حرفاش چیه ؟
حالا نوبت مرد بود. مثل این که مقصر اصلی پسر رو می دونست. روبه حامی کرد و گفت :
حامی ، گیلدا چی می گه ؟ نکنه اینم بازی جدیدتونه ؟
دکتر رو به بابا کرد و گفت :
نگران نباشید آقای ستایش حال دخترتون خوب می شه . دچار فراموشی شده. انشاالله خیلی زود حافظه ش رو به دست می یاره اصلا نگران نباشید.
پدرم قانع نشد و گفت :
من می دونم اینم نقشه ی جدیدشونه حرف هاشون رو باور نکنید دکتر.
مادرم با عصبانیت رو به مرد کرد و گفت :
ستار این حرف ها چیه داری می زنی یه نگاه به رنگ و روی دخترمون بنداز.... آخه مرد چرا این قدر بدبینی؟
شهره آخه ....
آخه نداره ستار!
بابا روبه حامی کرد و گفت :
چه جوری این حادثه اتفاق افتاد.
حامی که سرش رو پایین انداخته بود ، آرو م و شمرده گفت :
دایی جون با نیسان تصادف کردیم.
بابا با شک و تردید به صورت حامی نگاه کرد و گفت :
پس چرا تو چیزیت نشده ؟
حامی به زحت آب دهنش رو قورت داد و گفت :
دایی جون من کمربند بسته بودم. هرچی به گیلدا اصرار کردم کمربندش رو نبست. وقتی تصادف کردیم سرش محکم به شیشه خورد ......
اولین کتابفروشی چناران
آدرس : خیابان بازارچه، نبش چهارراه سوم

آهو
ناشر: علی
چکیده داستان:
چیزهایی که یک زمانی توی زندگیم نقاط ضعف به شمار می رفت حالا شده بود روزنه ی شانس تا باعث بشه به فرزندخواندگی قبولم کنند.کودکی بودم که عینک می زدم و از موهای فر کوتاهی که داشتم بدم می آمد ، زشت بودم و از همه مهمتر بی کس و تنها ، نه پدری و مادری نه خواهر و برادری ، کودکی یتیم و گوشه گیر.
وقتی هفت ساله بودم زندگی گوشه ی کوچکی از واقعیت های خودش را به من نشان داد. از این که چنین خصوصیاتی داشتم طوری که باعث می شد هیچ وقت پدر و مادری یا خانواده ای حاضر نباشد سرپرستی یتیمی مثل مرا قبول کنند ناراضی بودم و از خودم بدم می آمد. همیشه به موهای بلند و صاف آیدا ، پوست سفید و شفاف نرگس و چشمای عسلی مژگان غبطه می خوردم که باعث شده بود سریع پدر و مادر پیدا کنند. چند سال که گذشت و هیچ نگاهی به من دوخته نشد و از طرف کسی به فرزندی پذیرفته نشدم ، عقل کوچکم بهم گفت که غبطه خوردن به حال دخترای دیگه بی فایده ست حتی پسرم نبودم که زیاد نگران این چیزا نباشم حالا به زندگی بهتری فکر می کردم.
نمی دونم چه طور ذهن دختری مثل من این چیزارو می فهمید و حلاجی می کرد، خب دوره و زمونه عوض شده بود و حالا دیگه مثل زمان مدیر پیر پرورشگاه نبود که دخترا حق فکر کردن را نداشته باشند یا بیشتر از سی سال تو خونه پدر و مادرشون بمونند و فکر ازدواج رو نکنند ، منم فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم.
یادمه بعد چند ماه ، وقتی به این نتیجه رسیدم که بهتره حسرت نگاههای خریدارانه مردمی که برای قبول کردن سرپرستی بچه های پرورشگاهی که ده سال اونجا زندگی کرده بودم ، می اومدند رو نخورم. هربار بعد از انتخاب دختر یا پسر مورد علاقه شون که معمولا زیبا و آروم بود و البته کم سن و سال تر از من ، منو حسرت به دل داشتن خانواده می ذاشتن کم کم فقط به این فکر می کردم که دختری مثل من ، باید قید پدر و مادر رو بزنه و به فکر پیدا کردن چیزی در وجود خودش باشه و اون هرچه غیر از زیبایی بود. اصلا قید زیبایی ظاهری رو زدم ، به نظرم غیر ممکن بود که بخوام خودمو با گلناز یا رعنا یا بقیه دخترای خوشگل و کم سن و سال اونجا حتی مریم کوچولوی سه ماهه که وقتی لبخند می زد هر بیننده ای عاشقش می شد مقایسه کنم.
درست چند ماه بعد وقتی دچار حالتی شبیه به افسردگی و یاس شده و تبدیل به دختری گوشه گیر و منزوی شده بودم ، بالاخره کسی پیدا شد که نگاهی هم به من بندازه ، مردی که زندگیمو کرد.
عجیب ترین اتفاق این بود که من همون دختری بودم که او می خواست. فرشته نجاتم از راه رسید و با اومدنش تو اون روز بارونی ، زیر نم نم بارون و خش خش برگهای پاییزی چیزی در من زنده شد.
احساسی تازه به زندگی پیدا کردم و با این که روز تولدم نبود ولی من حس دوباره متولد شدن داشتم. اصلا به بعدش فکر نمی کردم فقط اگه منو قبول می کرد برام مهم بود. بچه های پرورش یافته در این گونه مراکز بیشتر از سنشان می فهمند ، منم یکی از همون بچه ها بودم مستقل و بزرگتر از سنم و البته هنوزم زشت.
وقتی حاج آقا سعادتی یا بهتر بگم فر شته نجاتم اومد و بعد چند ساعت معطلی از دفتر خانم غلامی مدیر موسسه بیرون اومد و رفت ، من هنوز در عالم رویا سیر می کردم. او کسی بود که همه بهش احترام می ذاشتند و دوستش داشتند ، در اصل آوازه اش در مورد کارای خیر به گوش همه رسیده بود. او یکی از افراد خیری بود که موسسه با حمایت های او و چند نفر دیگه اداره می شد و سرپا مونده بود.
حواسم به حرفایی که خانم غلامی و چند نفر دیگه از مربیان می زدند و از لطف و مرحمتی که شامل حالم شده بود می گفتند نبود، فقط خوشحال بودم که کسی پیدا شده سرپرستی منو به عهده گر فته و من به زودی پدر و مادری که همیشه آرزوشو داشتم پیدا می کنم....

کتابی که در پیش رو دارید یکی از معدود کتابهایی است که در زمینه برنامه ریزی عصبی - کلامی«NLP » در ایران چاپ و منتشر شده است.
برنامه ریزی عصبی - کلامی نمونه ای قوی و روشن از تجارب انسانی و فن ارتباط است.با استفاده ازNLP می توانید هر نوع عمل و رفتار انسانی را با کمال دقت تفسیر کنید و از این طریق، تغییراتی سریع، عمیق و پایدار در افراد پدید آورید.
برنامه ریزی عصبی - کلامی، علمی نوپاست و از عمر بسیاری از شیوه های آن چند سالی بیش نمی گذرد. با این که در گذشته نیز همیشه کسانی بوده اند که قدرتهای خود را به طریقه ای استثنایی به کار می گرفته اند ولی آنچه در NLP تازگی دارد، تحلیل علمی این تجارب و نحوه عملکرد این اشخاص استثنایی و قراردادن این روشها در اختیار عموم است. در واقع NLP فراتر از یک روش درمانی نوین است.
نکته تازه ای که NLP به ما می آموزد این است که بدانیم دقیقا چه کاری باید انجام شود و آن کار را چگونه به انجام برسانیم. این کتاب، کتابی خواندنی و حاوی نمونه هایی جالب از تاثیرات شگفت انگیزNLP بر روی افراد است.

دا ، خاطرات سیده زهرا حسینی از جنگ تحمیلی و اوضاع خرمشهر در روزهای آغازین جنگ است. دختری هفده ساله که با شروع جنگ در روز اول مهر سال پنجاه و نه زندگیاش دگرگون میشود. روایتی باورپذیر، با فضاسازی بینظیر، به گونهای که خواننده خودش را در خیابانهای شهر خرمشهر میبیند و البته حافظه فوقالعاده خانم حسینی. آن چیزی که احترام و تحسین خواننده را برمیانگیزد این است که روای داستان کارهایی را انجام میدهد که دیگران از انجامش سر باز میزنند و شاید آن کارها را کوچک و خوار میشمرند.
او برای کمک و خدمت، قبرستان را انتخاب میکند. غسل و کفن و دفن شهدای جنگ. روز اول دچار ضعف و غش میشود اما... آنچه کتاب را بیهمتا میکند بیان گوشههایی از جنگ از زاویهای است که تا به حال به آن پرداخته نشده است. کتابی که اوج فجایع جنگ و در ضمن گوشهای از تاریخ کشور ما را بیان میکند. نتیجه گفتوگویی هزار ساعته، ارزش این همه هزینه کردن را دارد.
دانلود رایگان کتاب Download

ناشر: علی
صدای در ریحانه را از جا پراند ،قدرتش را نداشت تکان بخورد. هراز گاهی صدای تک تیری سکوت را می شکست و مغز ریحانه را از فکر مملو می کرد . خواست مادرش را بیدار کند ولی ترسید با بیدار کردن ناراحتش کند. باز هم صدای در آمد ولی این بار آرام تر انگار قدرت کسی که در می زد لحظه به لحظه کمتر و کمتر می شد.
مادر که چراغ پذیرایی را روشن کرد ریحانه از جا پرید و رفت کنار پنجره.
در می زنن مامان، خیلی می ترسم ، دلم هم نیومد شما رو بیدار کنم.
حداقل می رفتی پشت در می پرسیدی کیه این وقت شب؟
ریحانه هزار بار این سوال را پرسیده بود ولی نه پشت در و نه از کسی که در می زد، توی ذهنش و از خودش هزار بار پرسیده بود کیه این وقت شب؟
مادر چادر را انداخت روی سرش و آرام رفت داخل حیاط.د ریحانه با فاصله پشت سر مادر حرکت می کرد. جیرجیرک ها چیزهایی می گفتند که ریحانه چیزی ازشان سر در نمی آورد. توی دل گفت : (( خفه !)) ولی آنها انگار گوش نداشتند و فقط دهانی داشتند که جیغ جیغ کنند.
مادر آرام گام برمی داشت و نزدیک در ریحانه به او رسید. جیرجیرک ها قصد سکوت نداشتند. مهتاب مثل یک ملافه ی سفید خودش را روی تمام حیاط پهن کرده بود. ریحانه چادر را روی سرش مرتب کرد و پرسید:
کیه ؟
صدایی نیامد. دو ،سه دقیقه ای می شد که صدای در نیامده بود و ریحانه فکر کرد شاید پشیمان شده و رفته باشد. با صدایی بلند تر پرسید:
کسی پشت در ه یا نه ؟
مادر با ابروهایی گره خورده منتظر بود. اخم مادر داشت ریحانه را سرزنش می کرد که چرا چرت و پرت می گی دختر ؟! ولی خود مادر ساکت بود و کماکان اخم بود که حرف می زد. مادر که دید اخمش ریحانه را از رو نمی برد چادرش را از سرش برداشت و ره کرد به ریحانه :
خیال برت داشته دختر ،هزار بار بهت گقتم شبا زود بخواب ، تا دیروقت بیدار موندن این چیزها رو هم داره ،حالام بیا بریم که ....
صدای ناله ی بریده ای از پشت در حرف های مادر را شکافت. لب و لوچه ی جمع شده ی ریحانه به حالت قبلی بازگشت. مادر دوباره چادر را به سرش کشید.
چرا مثل چنار وایسادی منو نگاه می کنی. خب درو باز کن !
ریحانه جستی زد طرف در و چفت در را باز کرد. هیکل تنومند جوانی تمام فضای خالی در باز شده را پر کرد. ریحانه ترسید و لحظه ای خودش را کنار کشید. جوان بی حال افتاد و سط حیاط و چند قطره خون پاشید روی چادر سفید پر از گل ریحانه . مشت جوان باز شد و یک اسپری رنگ از دستش در رفت. قوطی اسپری روی آجر فرش های حیاط قل خورد و قل خورد تا با برخورد به دیواره ی حوض آرام گرفت.
ریحانه مانده بود چه کند. مادر پاهای پسر را کشید داخل و در را سریع بست . می دانست اگر ماموران رژیم بفهمند که او به خانه ی آنها پناه آورده هم کار خودش و ریحانه و هم کار این پسر زار بود.
ریحانه آرام پسر را که به پهلو روی زمین پهن شده بود چرخاند تا صورت او را ببیند. ولی به جای چهره ، زخم عمیق پهلوی پسر تمام حوزه ی دیدش را پرکرد. با این که در دوران دانشجویی خون و زخم زیاد دیده بود ولی حالا از ترس و حالت تهوع داشت دیوانه می شد. شاید دلیلش این بود که آنها را توی درمانگاه و بیمارستان دیده بود و این را توی حیاط خانه ی پدری.
حس عجیبی به پسر داشت. پدر خودش هم توی یک همچین شبی تیر خورده و در خانه ای تو محله های بالای شهر جان داده بود؛ فقط به این دلیل که اهالی آن خانه نه چیزی از پزشکی سر در می آوردند نه جرات داشتند پزشکی بالای سر پدر او بیاورند.
یک قطره اشک از چشم ریحانه افتاد روی گونه اش و خط باریکی از غم برچهره اش کشید، خطی که جوان هیچ وقت ندید چون بیهوش کف حیاط دراز کشیده بود. قبل از این که مادرش با آفتابه و جارو به حیاط برگردد با گوشه ی چادر خط را پاک کرد تا مادر هم هیچ وقت نبیند.
مامان الان چه وقت آب و جارو کردن؟
باید رد خون و پاک کنم تا واسه ما و این بنده خدا دردسر درست نشه.
حالتی توی چهره اش انداخت. خوب می دانست که مادرش با هوش تر از این حرف هاست برای همین زیاد به آب و جاروگیر نداد. به جایش گفت :
تیر خورده مامان ، باید یه کاری واسه اش بکنیم.
از تو کاری برمی یاد یا نه ؟
اینجا ؟
اینجا نه عقل کل! تو خونه هم که نمی شه، همه جارو خونی می کنه تازه امکان داره از همسایه ها کسی راپورت بده و اون از خدا بی خبرها بخوان خونه رو بگردن، بهتره ببریمش تو زیرزمین.
ریحانه و مادرش رفتند توی زیرزمین تاریک. چراغ را که زدند سیب زمین و پیازها و خرت و پرت های عهد بوقی و دبه های ترشی که انگار زیر چراغ جان گرفته بودند، گفتند که برای جوان انقلابی اینجا جایی نیست.
مادر سریع دست به کار شد و ریحانه هم رفت به کمکش. مادر مشغول خالی کردن طاقچه ی یک متری گوشه زیرزمین که رویش دبه های ترشی را چیده بودند ، شد و ریحانه هم در گوشه دیگر زیرزمین جایی برای دبه ها باز کرد و خیلی زود جا برای پهن کردن یک تشک درست شد.
هردو باهم رفتند بالا. ریحانه چادرش را به جالباسی آویزان کرد و یک روسری گلدار روی سرش انداخت تا اگر جوان به هوش آمد سر او را لخت نبیند. سپس به سمت اتاق رفت و هرچه به چشمش خورد برداشت. قیچی ،پنس ، پنبه و نمی دانست چرا این طور اشک می ریزد. چشم هاش ترتر شده بودند. وسایلش را یکی یکی می گذاشت توی کیف که صدای مادر را از پشت سرش شنید:
چیه چرا نشستی ریحانه ؟
هق هق به صدایش رنگ می داد؛ رنگ غم.
شما برو مامان ، من هم الان می یام.
داری گریه می کنی؟
مادر رختخواب به دست آمد بالای سر ریحانه و با صدای بلند گفت :
جوون مردم داره از دست می ره تو نشستی....
انگار ترسیده بود بغض خودش هم بترکد دیگر ادامه نداد و رفت بیرون. ریحانه هم دستی به سرو رویش کشید و بلند شد. وسایل را برد توی زیر زمین و گوشه ی رختخوابی که مادر در حال پهن کردنش بود گذاشت و سریع به حیاط برگشت ، نگاهی به پس انداخت که انگار قرار است تا آخر عمرش همانجا دارز بکشد و وقتی نگاهش را دزدید تا باز یاد پدرش نیفتد. از آب حوض مشتی برداشت و پاشید به صورتش. عکس خودش توی آب موج برداشت و این طور به نظرش رسید که تصویرش دارد توی آب بهش لبخند می زند.
مادرش آمد توی حیاط و باهم زیر بغل جوان را گرفتند و تا زیرزمین به سلام و صلوات بردنش و آرام خواباندنش روی تشک. ریحانه سر جوان را بلند کرد تا مادرش بتواند بالشی زیر سر او بگذارد. بعد مادر عقب تر رفت و چادرش را به کمر گره زد و دست به سینه بالای سر جوان و ریحانه ایستاد...........
ای عسلت از دم شمشیرها!
خنده زده زخم تو بر تیرها
زخم بدن توشه، خطر زاد تو
روز شهادت شب میلاد تو
دسته گل حجله ی تو سنگ ها
گشته تنت دستخوش چنگ ها
مرگ، عروسی که هم آغوش توست
نیشِ سرِ تیرِ بلا نوش توست
ای زرهت پیرهن نازکت
بال در آورده تن از ناوکت
نرگس من نرگس خود باز کن
جان عمو کم به عمو ناز کن
دیده به تبخال لبت دوختم
سوختم و سوختم و سوختم
تشنه ام از اشک خود آبم بده
با دو لب تشنه جوابم بده
حیف که من تاب ندادم به تو
سوختم و آب ندادم به تو
دفتر عمر تو که شیرازه شد
داغ علی اکبر من تازه شد
باده زصهبای اجل خورده ای
از دم شمشیر عسل خورده ای
تشنه به دیدار اجل می روی
قاسم من ماه عسل می روی
یا به جنان با علی مرتضی
فاطمه کرده است تو را پاگشا
خلعت خود کرده کفن می روی
بال زنان سوی حسن می روی
نیست روا با همه سوز درون
نیزه سر از سینه ات آرد برون
حیف که اوصاف تو نشناختند
اسب به گلگون بدنت تاختند
در حق ما ظلم و ستم کسب شد
مرهم زخم تو سُمِ اسب شد

وقتی نام جاده ی چالوس می آید ناخداگاه طراوت وشادابی را به شنونده القا می کند و شاید در دل بگوید خوش به حال کسانی که آنجا زندگی می کنند مرد جوان ما هم زادگاهش آن شهر زیبا با جنگل های سرسبز و هوای بهاری است. شهری با روستاهایی کوچک مردمانی ساده دل در مجاورت دریای بی کران خزر.
در چوبی اتاق با صدای ناهنجاری روی پاشنه چرخید و زن میان سال نسبتا چاقی که روسری اش را به سبک محلی بسته و لباس چیت بلندی بر تن داشت وارد شد و لحاف را از روی رضا کنار زد وگفت :
بلند شو پسر چه قدر می خوابی ؟ مخصوصا امروز که این همه کار داریم توخوابیدنت گرفته .
رضا گوشه ی چشمش را باز کرد و دوباره لحاف را روی سرش کشید و گفت :
مادر بذار یه خورده دیگه بخوابم.
یعنی چه ؟ تو که هیچ وقت این قدر نمی خوابیدی،به کارامون نمی رسیم رضا !
مرد جوان خسته وکسل میان رختخواب نشست و دستی به موهای آشفته اش کشید و گفت :
دیشب اصلا نتونستم بخوابم.
بلند شو مادر باید زودتر حرکت کنیم خروس خون آقای نجفی زنگ زد که زودتر برگردیم. انگار تعداد مسافرا زیاد شده به خدا من حوصله ی غرولندهاشو ندارم این دفعه حتما از حقوقم کم میکنه. زن میان سال که نامش زهره بوداز اتاق خارج شد و رضا با خود نجوا کرد یعنی می شه روزی ما از دست این زندگی خلاص بشیم؟ از اول عمرمون فقر و فلاکت و بدبختی رو تجربه کردیم خدایا بنازمت ، ولی چه قدر بین بنده هات تفاوت قایل می شی یکی باید رو پرقو بخوابه و یکی مثل من روی تختخواب که معلوم نیست توش چیه فکر کنم به جای پنبه قلوه سنگ توشه.
با بی حالی برخاست و جای خود را جمع کرد و در همان حال نگاهش روی عکس پدرش ثابت ماند، باز رگ عصبانیتش بالازد لب به دندان گرفت و گفت :
باعث همه بدبختی هیامون تویی پدر!
آنجا خانه مادر بزرگش بود مادربزرگ پدری اش ،خانه ای کوچک و محقرانه که هرچند ماه یک بار اوقات فراغتش را چند روزی در آنجا می گذراند. ننه جان با وجود نداری اش همیشه پشت و پناه همسر و فرزندان پسرش بود و زهره چون خودش مادر نداشت بی نهایت به این زن علاقه مند بود. همه ی روستا او را ننه جان صدا می کردند.
باز صدای زهره به گوش رسید:
رضا بلند شدی؟ یا باید جرثقیل خبر کنم ؟
فریاد زد:
بلند شدم مادر.
خوب پس بیا ناشتایی بخور می خواهم یک سری بریم شهر ، منزل عمه ات ، انگار به مادر جون گله کرده.
وقتی سر سفره ی صبحانه نشست مادرش برایش چایی ریخت، رضا چایش را شیرین کرد و لقمه ای نان و پنیر به دهان گذاشت. رعنا خواهرش نیز کمی آنطرف تر به پشتی تکیه داده و در حال خواندن کتابی بود. سکوتی نامطلوب آن لحظه ها را به هم پیوند می زد و رضا برای شکستن این سکوت گفت :
چه عجب یاد عمه ثریا کردی؟
من که همیشه به یاد اونا بودم این عمته که چشم نداره منو ببینه و همیشه می گه مقصر منم که برادش تو زندانه ، این عوض تشکر کردنشه. مگه من غیر از نشستن به پای شما کار دیگه ای هم کردم ؟ مثل گربه شما رو به نیش کشیدم و از این خونه به اون خونه بردم تا مبادا رنج بی پدری رو حس کنید. اما اون زن اینا رو نمی بینه و فقط می گه به خاطر نق زدنای من پدرت تو زندانه انگار من گفتم مرد برو آدم بکش.
رعنا یک سری تکان داد و گفت :
من که می گم نریم خونشون، این خانواده انگار از دماغ فیل افتادن!
رضا در حالیکه لقمه را در دهانش به آرامی می چرخاند به گذشته های دور کشانده شد، به زمانیکه کودکی یازده ساله بیش نبود و برادر بزرگش هجده ساله و در شرف رفتن به سربازی بود خواهر بزرگش پانزده ساله و رعنا هفت ساله بود. پدرش شوفر یک وانت بود که خرجی بخور و نمیری برای خانواده می آورد،آن زمان آنها در همین روستا و در همین خانه کنار ننه جان زندگی می کردند.
نام پدرش بهرام بود و همه او را به بهرام چموش می شناختند زیرا که سرش درد می کرد برای دعوا و جدل.
در شبی بارانی با صاحب وانت برسر پول نزاع پیدا می کند و در آن درگیری براثر ضربه ای که بهرام بر فرق سر آن مرد می زند او دارفانی را وداع می گوید. از آن روز به بعد روزهای سخت و مشقت بار آنها شروع شد، پدرش به حبس ابد محکوم و راهی زندان شد و این زهره بود که به تنهایی بار زندگی را به دوش کشید. یک سال بعد از آن ماجرای وحشت زا، آنها به مشهد کوچ کردند. به واسطه ی یکی از فامیل برای مادرش کار پیدا شده بود، صاحب مسافرخانه ای احتیاج به سرایداری زرنگ و پر کار داشت . وقتی آن مرد در مورد مادر رضا صحبت کرده بود آقای نجفی صاحب مسافرخانه حاضر شده بود به آنها جا دهد و در مقابل کارهای مسافرخانه حقوقی به زهره پرداخت نماید.
اکنون ده سال بود که آنها در آن مسافرخانه قدیمی در یکی از محله های طبرسی درون اتاقی کوچک و محقر زندگی می کردند، صاحب مسافرخانه از آنها راضی بود زیرا خانواده ای زرنگ و بی آزاری بودند.
برادرش رسول با دخترخاله ی خود مهتاب ازدواج کرده و در همان شما ل زندگی می کردند، او صاحب دو فرزند به نام امین و احد بود و از راه نجاری آتیه ی زن و فرزند خود را تامین می نمود. خواهر بزرگش رویا درهمان مشهد به همسری جوانی به نام سعید در آمده بود،شوهر خواهرش در بازارچه روسری می فروخت.
رضا و رعنا تنها یاری دهنده های مادر بودند و اکنون رعنا نیز به سن ازدواج رسیده بود و برادر شوهر رویا ، وحید پسر سر به راه و زحمت کشی بود او در یک مغازه ی جوشکاری کار می کرد و مدتی بود که به رعنا اظهار علاقه کرده و به خواستگاری او آمده بود اما هنوز از طرف آنها جواب درستی دریافت نکرده بود. رعنا شباهت زیادی به رضا داشت خصوصا پوست سفید و چشمان عسلی درشتش و وحید سخت شیفته ی او شده بود.
صدای مادر او را از گذشته ی تلخ خارج نمود.
باز رفتی تو فکر پسر جان ؟ آخه چی نصیبت می شه از این همه فکر کردن.
از پای سفره به کنار دیوار خزید و تکیه بر پشتی داد درست شانه به شانه ی رعنا نشسته بود. نگاهی به کتاب در دست او انداخت و گفت :
چی می خونی؟
رعنا جلد کتاب را بالا گرفت و نشانش داد. رضا ابرویی بالا انداخت و گفت :
هوم.... فروغ فرخزاد ، ترشی نخوری یه چیزی می شی!
رعنا نیم لبخندی زد و گفت :
حیف که غرق اشعار فروغ خانمم و گرنه جواب واست داشتم.
تو همیشه جواب تو آستینت داری ، این گردن ماست که از مو نازک تره!
رعنا قهقه ی بلندی سر داد و نگاهش بار دیگر به چهره ی خسته و رنجور مادر که می بایست دوباره به آن مسافرخانه درو داغان بازگردد افتاد و آهی از سینه کشید. چه قدر دست های این زن درون ملحفه ها و پتوهای کثیف مسافرخانه فرورفته بود ، چه قدر مواد شوینده دست های او را زبر و خشن ساخته بود.با خود اندیشید دیگر هیچ کس نمی تواند گرد ملال و اندوهی که چهره ی مادر مهربانم را غبار آلود ساخته پاک کند.....